(¯`·._.•SexS30i•._.·´¯) داستان سکسی [4 Attachments]

 

[Attachment(s) from hi included below]

—– Forwarded Message —–

To: «SexS30i-owner@yahoogroups.com»
Sent: Friday, February 8, 2013 10:08 AM
Subject:

سلام دوستان من حمید هستم 26 ساله اهل استان مرکزی .داستان از جایی شروع شد که ما هوس زن گرفتن کردیم.اقدامات خواستگاری انجام شدو ما شدیم داماد یه خانواده روزای اول خیلی سخت بود رفت و امد و اینجور صحبت ها تا کم کم عادت کردیمو اتاقی بهمون دادنو ما هم جوون تو کف.حسابی مشغول شیطونی های خودمون بودیم .

خلاصه این که ما یه خواهر خانوم داریم به اسم معصومه خانوم اونم چه هلویی ترو تازه . قد بلند سبزه سینه ها مثل انار خلاصه هیچ چی کم نداره از کس بودن.کم کم معصومه به بودن من در کنارشون عادت کرد از همون روز اولم منو با چشاش میخورد کم کم چادرشو برداشتو روسریش رفت عقبو با ما سر شو خیو باز کردو البته به دور از چشم باباش.تا این که ما یه روز تو اتاق بودیم من دیدم یه صدای کوچولو اومد و زیر در همه سایه افتاده به خانومم گفتم تو چیزی متوجه نشدی اونم گفت نه . یه تیکه پارچه صورتی از زیر در معلوم بو د بعد از این که از اتاق اومدیم بیرون چشمم افتاد به شلوار صورتی معصومه همونجا فهمیدم که معصومه خانوم داره زاغ ما رو میزنه .

این حرکتش یکی دو باری تکرار شد تا این که یه روز که پشت در وایساده بو منم متوجه شدم از قصد کیرمو در اوردم بیرون از شرتم و با دس مالیدمش تا راست شد ظهر 5 شنبه بود خانومم تو کف همه هم به غیر من و خانومم و معصومه رفته بودن بهشت زهرا کیرم که راست شد دادمش دست خانومم اونم بعد بازی کردن حسابی برام ساک زد تا ابم اومد .تا بلند شدم معصومه از پشت در رفت.فهمیده بود بو بردم بد سکس خانومم رفت دستشویی منم نه گذاشتم نه بر داشتم به معصومه گفتم ای شیطون معصومهم خودشو زد به اون راهو . گفت مگه چی شده گفتم پشت در خوش گذشت سرخ شد مثل لبو رفت تو اتاق دیگه باهاش راهت شده بودم تا خلوت میشد کیرمو از رو شلوار نشونش میدادمو اونم میخندیدو کیف میکرد .تا این که پدر خانومم و مادر خانومم رفتن سفر مشهد موندیم ما سه نفر منم که صبح ها باید ساعت 8.30صتح میرفتم شانسم زده بو خانومم امتحان رانندگی داشت باید ساعت هفت صبح میرفت همون موقع نقشرو کشیدم که ترتیب معصومه خانومو بدم خانومم رفت منم الکی بیدار شدم یعنی دارم میرم خانومم که رفت .رفتم در اتاق معصومه اروم صداش زدم بیدار بود فهمیده بو خانومم رفته گفتم بیام تو اکی داد رفتم تو دیدم نشسته جفتمون خندمون گرفته بود خوب معصومه خانوم پس که مارو میپایی هان .معصومه گفت خوب دیگه ازش پرسیدم دوست پسر داری گفت نه خیلی دلم میخواد ولی از بابا خیلی میترسم .

ازش پرسیدم دوست پسر میخوای چه کا ر . گفت مثل همه شیطونی کنم حال کنم . حال کنی خوب اره یعنی بریم بیرون . بهش گفتم من دوست پسرت خوبه .گفت نه تو که شوهر ابجیمی نمیشه که تو همین صحبت ها بود که دیدم داره به سمت کیرم نگاه مینه گفتم نگاه نکن این صاحب داره خندیدو گفت گدا .گفتم قابل نداره .یه دفع گفت اگه نداره درش بیار مونده بودم چه کار کنم از رو شلوار کیرمو میمالیدم حشری شده بودم گفتم میخوای ببینی بیا جلو یه ذره تکون خورد خودمو چسبوندم بهش خودشو جمع کرد داشت میمرد از حشر گفتم معصومه یه لب میدی گفت میخوای بگیر یه لب کو چولو ازش گرفتم منو خوبوند رو تخت لبمو کردئ تو دهنش داشت مک میزد خدای من معصومه داره لب های منو میخوره باورم نمیشد حشری شده بود داش ناله میکرد به زور بلندش کردم گفتم معصومه خوبی گفت زر نزن کیر میخوام درش بیار مل منه شلوارمو در اورد با دندون شرتم کشید پایین افتاد به جون کیرم حسابی میخورد سرشو بلند کرم گفتم لباساتو در بیار از خدا خواسته لباساشو در اورد نشسکنار تخت مرتب میگفت کیر میخوام خوبوندمش رو تخت کیرمو مالیدم به کش داشت از حال میرفت ناله میکرد داد میزد بکن توش برش گردوندم گفتم کون میدی گفت اره اروم کیرمو گذاشم در کونش میگفت نداده ولی گشاد بود ازش پرسیدم دفعه چندمته گفت اول گفتم چرا گشادی پس بهم گفت از بی کیری با دسته برس حال کردم حسابی کردمش داد میزد ناله میکرد حرکت کیرم تند شده بود داشت ابم میومد گفتم بریزم توش گفت بریز همون ریختن ابنه ایش کرد تا حالا 11 بار کردمش نوش جونم . بار دوازدهم کی باشه .نمیدونم.

نوشته: …………………..

سکس در بچگی

سلام اسم من علی 24 سالمه ، من از بچگی سکس و تجربه کردم و می خوام یه خاطره از بچگیم بگم …بچگی دوران خوب و پر خاطره ای واسه من بود ،انگار همین دیروز بود ، از صبح که بیدار میشدیم فکر بازی بودیم تا شب که بخوابیم ، خونه ی ما یه حیات بزرگ داشت که تابستونا خیلی خلوت و ترسناک میشد .. ما یه همسایه داشتیم که یه دختر 10 ساله داشتن اسمش پریسا بود یه دختر با موهای مشکیِ بلند یه اندام خوشکل و مامانی که همیشه بلوز شلوار میپوشید منو به خودش جذب کرده بود .. شاید یه چیز تو فکرتون بیاد، که یه دختر 10 ساله تو ایران باید باحجاب باشه ..؟ ولی اون موقع اینجوری نبود …! ماجرا از این جا شروع شد که … یکی از همون روزای گرم تابستون بود، ساعت 3 ، 4 بعد از ظهر که همه خواب بودن ، من از خونه اومدم بیرون تا یه هوایی بخورم یه چند قدم اومدم تا پیچ کوچمون یه نگاه به چپ کردم برگشتم طرف راست که دیدم پریسا تنهایی نشسته داره بازی میکنه .. فقط یه چیز بود که اون لحظه بهش فکر می کردم، برم جلو و از فرصت استفاده بکنم و باهاش دوست بشم، برگشتم طرفش یه مکس کردم آروم آروم رفتم جلو، رو به روش پشت به دیوار وایستادم… من داشتم نگاش میکردم اونم داشت بازیشو میکرد و هیچ توجهی به من نداشت ، منم که دیدم اینجوری نمیشه ، شروع کردم به سوت زدن تا یه کم نظرشو جلب کنم ، دیدم یه نگاه به من کرد و بازم با افه ی بچگونش به بازی ادامه داد ، من که فهمیده بودم این افه الکی بازم سوت زدن و ادامه دادم تا اینکه … یه نگاه ترسناکِ یه کم خنده دار به من کرد و گفت: برو جای دیگه سوت بزن .منم با تمعنینه گفتم : باشه چرا عصبانی میشی … بعد ازش پرسیدم ،چرا تنهایی، می خوای باهم بازی کنیم . اونم با یه » نه » معنی دار که بیشتر به بله شبیه بود ، به من اشاره کرد .. منم که دیگه ساکت شده بودم ، بی خیال دوستی شدم .. ولی هنوز داشتم به اندام بیرون زده از لباس نازکش نگاه میکردم… رفته بودم تو خیالم و تجستم میکردم که من و اون تو یه خونه تنهاییم وداریم بازی میکنیم، داشتیم باهم کشتی میگرفتیم و پریسا تو خاک من بود منم پشتش بودم و آماده ی علامت داور بودم …! بعد پریدم روشو خوابیدم رو کون نرمش .. کشتی گیرا فقط میخوان طرفو بچلونن ولی من هم میچلوندمش، هم کیرم و از روی شلواربه کونش میمالیدم…. توهمون خیال بودم که دیدم یکی داره به من میگه هی هی هی … چشامو بازتر کردم، یه دفعه دیدم پریسا جلو روم وایستاده ، هول شدم و خودمو تو کوچه دیدم .. گفتم چیه ؟ گفت میخوای بازی کنیم من که اصلا باورم نمیشد ، یه نگاه به پایین انداختم دیدم یه چیزی از شلوارم زده جلو ….! دستمو زود گذاشتم روشو گفتم باشه ، چی بازی..؟ پریسا که یه خنده ی شیرینی تو چهره ی زیباش بود گفت: تو بگو ، منم با تفکر یه نگاه به بالا کردمو گفتم .. آب بازی چطوره هوا خیلی گرمها … اون با تعجب گفت اینجا که آب نیست . منم که منتظر همین بودم گفتم بامن بیا خونه ی ما آب هست . پریسا که تازه میتونستم اسمشو بگم سرشو انداخت پایین و به سختی با اون نگاه یه جورایی نارضیش قبول کرد. من جلوتر رفتم و دّر حیاط و باز کردم زود آوردمش تو …! پریسا همون جا وایستاده بود تکون نمیخورد انگار برق 300 ولتی گرفتتش ، منم که دیگه پرو تر شده بودم با گفتن «پریسا» بردمش کنار شیر آب تو حیاط…آب و باز کردم ، یه نگاه به لوپای سرخ شدش انداختم و یه کم پاشیدم روش … هول شد و با اون باسن نازش افتاد رو چمنا..منم که دیگه سرم و میبریدی صدام در نمی اومد ، رفتم جلو دیدم یه کم چشاش قرمز شده ، انگار میخواست گریه کنه…دستمو بردم جلو نشستم ، با یه کلمه ی کلیدی گفتم ببخشید .. بعد دستشو گرفتم.. (اولین بارم بود که دستشو میگرفتم) بلندش کردم و یه خنده ی همرا با گریه تحویلم داد . حالا نوبت پریسا بود که با آب بیوفته به جون من، منم که از خدا خواسته همونجوری مثل فیل آب ندیده وایستاده بودم و خیس میشدم
بعد از این که هر دومون مثل جوجه ی آّبکشیده شدیم .. رفتیم تو اون حیاط بزرگ یه جای آفتاب گیر پیدا کنیم تا یکم خشک بشیم . من نشستم اونم نشست ! من که هنوز تو فکر اندام اون بودم این دفعه دیگه برام فرق کرده بود لباسای اون خیس بود و زیبایی بدنش دو چندان .. من داشتم لای پاهای مثل هلوشو که تو اون آفتاب مثل الماس میدرخشید و مثل زنای سکسی شده بود و نگاه میکردم پریسا نشسته بود رو زمین و خودشو پهن میکرد ، توی این اوضاع کیر منم داشت پهن تر و دراز تر میشد . من داشتم به این فکر میکردم که چجوری حداقل اون رونای گوشتی و لمس کنم … ما کنار هم نشسته بودیم و منم حشری تر از همیشه، تو این فکر بودم» یا فرصت از دست میره یا من حالم و میکنم دوستیمون تموم میشه.
دستمو آروم آروم مثل مار رو زمین به طعمه نزدیکتر میکردم یه سانت مونده بود که به رونش برسم وایستادم و یه چیزی بهش گفتم واونم خواست جواب بده که من ، دستمو نخودآگاه گذاشتم روی رون نرمش ، نمیدونستم دارم حال میکنم یا سکته…! بایه مکس جواب داد .!( من که تو چشماش تعجب و دروی از خودمو میدیم!) شما که یه حیاط به این بزرگی دارین چرا اینجا بازی نمیکنی.. البته دستش و گذاشته بود لای پاشو اینا رو میگفت! گفتم تنهایی که نمیشه آدم اینجا میترسه انقدر که بزرگِ..! پریسا با تعجب دست منو آروم کنار زدو گفت : کاش حیاط ماهم بزرگ بود .. من که دیگه کلافه شده بودم، همش کیر شق شدمو قایم میکردم دستو از روی کیرم برداشتم و گفتم : بعضی چیزا بزرگش خوبه ولی بعضی چیزا کوچیکش..!! یه نگاه بهش کردم دیدم این دفعه نوبت اونه که لای پای منو نگاه کنه..! تو نگاهش تعجب و حس کم بینی رو میشد دید…( کم بینی حسی که نسبت به جنس مخالفت داری. خودتو کمتر از اون میبینی!) من که همینو میخواستم بهش گفتم من میرم دسشویی .
پریسا که هنوز نگاهش همونجوری بود!؟ داشت سرشو بالا پایین میکرد . من که اصلا دسشویی نداشتم وعقب عقبکی راه میرفتم..! پریسا هم که معلوم بود نگاش به منِ و حواسش یه جای دیگه . از اینکه تونسته بودم حس کنجکاویشو نسبت به اون چیز دراز برانگیخته کنم ، خوشحال بودم . من که از پریسا دور شده بودم رفتم پشت درختا قایم شدم که ببینم چیکار میکنه .. چه لحظه ای بود دیدم دستشو کرده لای پاش داره براندازی میکنه ببینه چرا مال اون دراز نیست.! من باخودم فکر میکردم که چطوری باید پریسا رو راضی کنم که به من حال بده !؟
تصمیمم و گرفته بودم ولی این تصمیم مثل تصمیم کبرا نبود، فرقش این بود که من با غریزم میرفتم پریسا با حسش . میخواستم از این فرصت استفاده کنم و پریسا رو قافلگیر کنم از پشت درختا قایمکی اومدم یه دفعه پریدم بیرون کم مونده بود از ترس سکته کنه .. میخواست فحش بده که پریدم رو حرفشو گفتم : شیطون داشتی چی کار میکردی .؟ زبونش گرفت م م م من…بازم پریدم رو حرفش و با پررویی پرسیدم، دخترا چجوری جیش میکنن ؟ قاطی کرده بود با تعجب منو نگاه کرد و سرشو انداخت پایین و گفت : همونجور که پسرا جیش میکنن.. بعد که به خودش اومد و حس کنجکاویش گل کرد پرسید منم نمیدونم پسرا چجوری جیش میکنن . چه سوال خوبی بود ، داشتم حشری تر میشدم .. منتظر بود ببینه چی میگم .. دستمو بردم پایین گفتم میخوای ببینی ، یه خنده ی ملیهی زدو سروشو تکون داد . نفهمیدم منظورش چی بود ولی کیرم و از روی شلوارم گرفتم… پریسا دستشو که لای پاش بود آورد بالا گذاشت تو دهنش فکر کنم خودشم نمیدونست داره چیکار میکنه ! خودمم نمیفهمیدم دارم چی کار میکنم شلوارمو یه کم کشیدم پایین دیدم پریسا اومد نزدیکتر ، عجیب بود .. گفتم اگه من نشون بدم تو هم نشون میدی … پریسا حواسش پرت بود چیزی نگفت . انگار خیلی دوست داشت ببینه . منم یه هو کیر شق شدمو انداختم بیرون مثل برّه ای که از تویلش بیاد بیرون اومد بیرون و خود نمایی کرد . خودشو کشید جلوتر گفت میتونم دست بزنم ؟! راستشو بخواین انتظار این یکی رو نداشتم گفتم اول تو نشون بده تا بذارم دست بزنی..
یه زره رفت عقب گفت من خجالت میکشم من خندیدم و با دست زدم به کیرم .. چه خجالتی داره من که نشون دادم نوبت تو شد بهونه نیار .. هنوز داشتم با کیرم ورمیرفتم پریسا زیرزیرکی کیر منو سیر میکرد و اوم اوم میکرد آخرین باربود که ازش پرسیدم؛ نشون میدی یا نه .. با عجله گفت باشه دستشو از دهنش درآورد با خجالت برد پایین گذاشت رو شلوار تنگِ نخیِ گل گلیش ، منم مثل خر سرم اومد جلو پریسا یواش یواش دستشو برد طرف کسش، گفتم زود باش دیگه خجالت نداره که دستم و بردم جلو گذاشتم روی رون داغش…( از فرصت استفاده کردم ) دیدم هیچ عکس العملی نداره … دستم خود به خود داشت میرفت طرف کسش .. کیرم که هنوز مثل کیر خر آویزون بود داشت از درد شقی میترکید .. پریسا که هنوز مثل یه مارمولک خشکش زده بود هیچ حرکتی نمیکرد بهش گفتم اگه خجالت میکشی خودم میکشم پایین .. دستمو بردم بالای کسش وای چقدر گرم بود تو اون گرما، بدنم گرمتر شد دستم رو کسش بود و مثل کس ندیده ها میرفت لای پاشو میومد بیرون .. پریسا رو یه نگاه کردم ببینم تو چه وضعی ، رنگش یکم پریده بود فکر کنم داشت کیف میکرد .. کسش انگار پف کرده بود و مثل نبض میزد میخواست بیاد بیرون کیر منم بدتر از اون . پریسا کاری نمیکرد، دستشو گرفتم بردم لای پام گفتم حالا میتونی دست بزنی وقتی با دست نرمش کیرم و گرفت مثل این بود که یه بچه 5 ساله ماهی گرفته باشه. تو دست عرق کردش لیز میخورد و می خواست از دستش در بیاد .. چه حس عجیبی بود وقتی کیرم و فشارمیداد منم کسش و فشارمیدادم کم مونده بود کسشو جر بدم هر دو مون داشتم از سکس به جنون میرسیدیم. تازه رسیده بود به جاهای خوبش دستمو بردم بالاتر شلوارشو کشیدم پایین شورت صورتی بچگونش با اون گلای سفید که خط کسش رو میشد از روش دید مثل هلو نمایان شد .. دستم روی کسش بود و داشتم میمالوندمش ، پریسا هم که دستش رو کیرم بود و باهاش ور میرفت ، دیگه طاقت نداشتم شرتشو بدون اینکه خودش بفهمه آروم از لای کسش کشیدم بیرون و یه چیز قلمبه ی گوشتی مثل یه موجود زیبا که پوست انداخته از زیر مخملش اومد بیرون .. منم مثل کس ندیده ها اول یه کم نگاش کردم و بعد دستمو آروم بردم لای پاشو از پایین شروع کردم به مالیدنش انگشتم رفته بود وسط کسش میشد گرماشو حس کرد وقتی پریسا رو نگاه کردم چشماش بسته بود و لباش باز .. تازه غریزم بهم میگفت که چی کار کنم اونجا حیاط بود و نمیشد کاری کرد . گوشه ی حیاط یه انباری بود دست پریسا رو گرفتم دون دون بردمش تو انباری دَر انباری و بستم اونجا به کرسی قدیمی بود نشوندمش روشو گفتم میخوام کیرم و بمالم به کست تا اون بخواد چیزی بگه …شلوار شو تا زیر کسش کشیدم پایین و کیرمو گرفتم دستمو رسوندم به کسش ، وقتی سر کیرو میکشیدم به کسش یه جور سوزش عجیب و باحال اول سر کیرم احساس میکردم و بعدش ته دلم خالی میشد اولین باری بود که این حس بهم دست داده بود همینطورکه ادامه میدادم یه دفه سر کیرم رفت تو کسش پریسا صدا دراومد با اون صدای نازک و مظلومانش گفت ، نکن علی دردم میاد آخه … من که میدونستم خوشش اومده همین کارو تکرار کردم سرکیرم و درمی آوردم میمالیدم به کسشو بازم میکردم تو کس گرم و لیزش این کار به من که خیلی حال میداد به پریسا هم فکر کنم حال میداد آخه یه ناله های آرومی به گوش میرسید ….آی … آه ..انگار نمیخواست من صداشو بشنوم ولی بی اراده این ناله ها رو از خودش در می آورد . آه و ناله های پریسا منو حشری تر می کرد خود به خود تندتر کیرم تو کسش حرکت میکرد چند بار کیرم و رو کسش بالا پایین میکردم و سرشو میرفت تو میومد بیرون دیگه پریسا داشت نفس نفس میزد و آه و ناله هاش بلندتر شده بود هواسم رفته بود به ناله های پریسا کیرم تا نصفه رفته بود تو کسش و راحت تر تو کس گشادش حرکت میکرد . لذتی که این جور کردن برام داشت هیچجور دیگه ای نمیتونستی بهش برسی . دستم رو کونش بود و کیرم تو کسش دیگه داشت لذتم به پایان میرسید آبم داشت میومد نتونستم جلوی خودمو بگیرم و آبم ریخت تو کس پریسا ..هر دومون یه آهی کشیدیمو ارضا شدیم .. تو اون لحظه نمیدونستم ولی فکر کنم من یه دختر و بار دار کرده بودم و ممکن بود تا آخر عمرم از این قضیه خجالت زده بشم .. 

__._,_.___

Attachment(s) from hi

4 of 4 Photo(s)

Reply via web post Reply to sender Reply to group Start a New Topic Messages in this topic (1)

Recent Activity:

.


__,_._,___

پاسخی بگذارید

در پایین مشخصات خود را پر کنید یا برای ورود روی شمایل‌ها کلیک نمایید:

نشان‌وارهٔ وردپرس.کام

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری WordPress.com خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

تصویر توییتر

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Twitter خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس فیسبوک

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Facebook خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

عکس گوگل+

شما در حال بیان دیدگاه با حساب کاربری Google+ خود هستید. بیرون رفتن / تغییر دادن )

درحال اتصال به %s